امروز اگر کسی بخواهد عليه دروغ و ناآگاهی مبارزه کند و حقيقت را بنويسد، بايد دست کم از عهدۀ پنج مشکل بر
بيايد. در شرايطی که همه جا حقيقت را پنهان می کنند، می بايستی شهامت
نوشتن آن را داشته باشد. در شرايطی که همه جا بر حقيقت سرپوش می گذارند
بايد هوش و ذکاوت باز شناسی آن را داشته باشد. بايد بتواند هنرمندانه حقيقت
را به سلاحی قابل دسترسی و کارا تبديل سازد، و به اندازۀ کافی دارای قدرت
تشخيص باشد تا آن را به دست افرادی بسپارد که از آن به شکل مؤثر استفاده
کنند. بايد به زيرکی آن را ميان آنها منتشر کند. البته برای آنهايی که تحت
شرايطی می نويسند که حکومت فاشيستی قدرت را قبضه کرده، اين مشکلات بزرگتر
است. ولی افرادی هستند که رانده شده و يا فرار کرده اند، و حتی آنهايی که
در کشورهايی به سر می برند که آزادی بورژوايی حاکم است، پيوسته بايد با
همين مشکلات رويارويی کنند.
۱٫ شهامت نوشتن حقيقت
کاملا
طبيعی است که نويسنده بايد حقيقت را بنويسد، به اين معنا که نه آن را به
سکوت برگزار کند و نه خفه کند و نه اين که به خطا بنويسد. نويسنده نبايد در
مقابل قدرت های حاکم واپس بنشيند و يا ضعيف تر ها را بفريبد. ولی طبيعتا
در نبود هم بايی با توانمندان و پی روی نکردن از آنان مشکلات زيادی را به
بار می آورد و از سوی ديگر فريفتن ضعيف تر ها پاداش و مقام بيشتری خواهد
داشت. به عبارت ديگر وقتی خوشايند توانمندان نباشيم، بايد از دارندگی و
رفاه چشم پوشی کنيم. چشم پوشی از کار مزد برای کار انجام شده، يعنی چشم
پوشی از کار به مفهوم رايج و باز هم يعنی چشم پوشی از ارج و مقامی که
اربابان قدرت معمولا به برخی افراد اعطا می کنند و به طور کلی يعنی چشم
پوشی از هر گونه پاداش و قدردانی و افتخار. برای چنين چشم پوشی هايی بايد
شهامت داشت. دوران هايی که خفقان در حد اعلی حاکميت دارد، عموما خيلی از
دروازه های بزرگ تمدن و کمال مطلوب حرف می زنند. در چنين دوراني، غالبا حرف
زدن از مسائل نازل مانند خوراک روزانه و مسکن برای کارگران، تبليغ برای
روح فداکاری به عنوان مزيت اخلاقي، به شهامت نيازمند است. در دورانی که گوش
دهقانان را با سخنان ظاهرا زيبا پر کرده اند، حرف زدن از تراکتور و ابزار
ماشينی و علوفۀ ارزان که کاری را که اين همه آن را گرامی می دارند ساده تر
می سازد، شهامت می خواهد. وقتی روی امواج جار می زنند که يک فرد بی سواد و
بی فرهنگی از فرد دانشمند بهتر است، شهامت می خواهد بپرسيم که : بهتر برای
کي؟ شهامت می خواهد که وقتی از نژاد برتر و نژاد پست حرف می زنند، بپرسيم
آيا بر حسب اتفاق گرسنگی و ناآگاهی و جنگ مولد اختلالات جسمی نيست؟
نويسنده
وقتی با شکست روبرو می شود، يعنی حقيقتی که به خود او مربوط می شود، برای
اعتراف و پذيرش آن به شهامت نياز دارد. خيلی ها تحت تأثير آزار و اذيت
قابليت تشخيص اشتباهاتشان را از دست می دهند. زيرا مورد آزار و اذيت قرار
گرفتن برای آنها بدی مطلق است. آزار دهندگان بد طينت ها هستند، زيرا آزار
می دهند. آنهايی که آزار ديده اند، به اين علت بوده است که آدم های خوبی
بوده اند. بااين وجود، اين خوبی زير ضرب قرارگرفته، در هم شکسته و به
ناتوانی تنزل داده شده است و در نتيجه، اين خوبی ناتوان بوده و انسجام
نداشته است، يعنی فرد خوبی که با اين حال نمی توان روی آن حساب کرد � نوعی
خوبی سست.
در واقع نمی بينيم و نمی خواهيم بپذيريم که خوبی در
موقعيت ناتوانی قرار گيرد، همان طور که باران را بايد بپذيريم که مرطوب
باشد. بايد شهامت داشته باشيم و بگوييم که خوب ها شکست خوردند نه به اين
دليل که خوب بوده اند، بلکه به اين دليل که ناتوان بودند. البته که بايد
حقيقت را نوشت، ولی حقيقت در مبارزه عليه دروغ معنا پيدا می کند، و در اين
مورد نيز بايد دانست که کلی گويی های مبهم، و کار بست سبک نگارش ظريف و
کلمات و جملات دو پهلو و چند پهلو، مشخصا از خصوصيات دروغ است. وقتی فردی
را از ديگران تفکيک می کنيم و می گوييم که او حقيقت را گفته است، به اين
مفهوم است که برخي، و يا بسياري، و يا حتی يک نفر، کلی گويی های مبهمی مطرح
کرده اند و يا اين که مشخصا دروغ گفته اند. ولی باز شناسی حقيقت گويی نزد
فرد به اين معنا است که او نکته ای کارا، عينی و انکار ناپذير را بيان کرده
است و در واقع چيزی را گفته است که بايد گفته می شد.
شهامت اين
نيست که در بخشی از جهان که هنوز نوشتن مجاز می باشد، روی بدی ها و فجايع
جهان شکوه و شکايت کنيم و بگوييم که ابتذال پيروز شده است. خيلی ها احساس
دليری می کنند، گويی که لوله های توپ آنها را نشانه گرفته اند، در حالی که
چيزی بيش از دو عدسی دوربين تآتر نبوده است. در منطقه ای که افراد صلح طلب
خوشايند به نظر می رسند، فراخواست های کلی شان را فرياد می زنند، و برای
تمام جهان در خواست عدالت و آزادی می کنند، يعنی مواردی که پيش از اين خود
آنها هيچ کاری برای آن انجام نداده اند. برای آنها حقيقت بايد با ريتم و
آهنگ و ادبيات خبره هم راه باشد تا احساساتشان را به هيجان آورد، ولی از
لحظه ای که برای درک حقيقت پای اعداد و ارقام و واقعيت عريان و ضرورت بررسی
و پژوهش به ميان می آيد، دست و پايشان را گم می کنند، و خود را در آنها
نمی يابند. از نويسنده ای که حقيقت را می نويسد، ظاهر را می بينند. بيچاره
آنها که حقيقت را نمی دانند.
۲٫هوش و ذکاوت بازشناسی حقيقت
به
همان گونه که نوشتن حقيقت مشکل است، به ويژه از اين روی که همه جا آن را
در خفا نگهمی دارند، در نتيجه نوشتن و يا ننوشتن حقيقت غالبا در اذهان
عمومی به عنوان موضوعی اخلاقی تلقی می شود، و بر اين پايه، تصور می کنند که
برای گفتن حقيقت تنها کافی خواهد بود که افراد شهامت داشته باشند. ولی با
چنين پنداري، دومين مشکل را فراموش می کنند، زيرا پيش از بيان حقيقت، بايد
آن را جستجو کرده و بيابيم. نه، پی بردن به حقيقت، به هيچ روي، کار ساده ای
نيست.
پيش از همه تشخيص انتخاب حقيقت است که بايد مطرح گردد، به
اين معنا که بايد بدانيم که اين کدام حقيقت است که ارزش گفتن را دارد. به
اين ترتيب است که، به عنوان مثال، می توانيم بگوييم تمام کشورهای متمدن يکی
پس از ديگری در بربريت فرو می روند. علاوه بر اين می دانيم که جنگ داخلي،
که با امکانات دهشتناکی انجام می گيرد، هر روز بيش از روز گذشته به جنگ
بيرونی نزديک می شود، و سرانجام از اين بخش از جهان تل خاکستری بيش باقی
نخواهد گذاشت. اين حقيقيتی است که در آن هيچ ترديدی نمی توانيم داشته
باشيم، ولی طبيعتا حقايق ديگری نيز وجود دارد. خلاف حقيقت نيست که بگوييم
صندلی قطعه ای است که روی آن می نشينند، و يا باران از بالا به پائين می
افتد. خيلی از نويسندگان از اين گونه حقايق را می نويسند که احتمالا
تابلوهای طبيعت بی جانی را تداعی می کنند که روی ديوارهای کشتی ای آويخته
اند که در حال غرق شدن است. برای آنها نخستين مشکلی که در اين جا مطرح
کرديم فاقد ارزش بوده، و هيچ احساس گناهی هم در اين زمينه ندارند و
وجدانشان آسوده است، و حضور قدرتمندان در رنگ آميزی آنها اختلالی ايجاد نمی
کند، همان گونه که صدای فرياد قربانيان آرامششان را بر هم نمی زند.
بيهودگی در شيوۀ رفتار شان بدبينی شگرفی در آنها ايجاد می کند، با اين وجود
با فروش چنين احساساتی پول خوبی نيز از آن به دست می آورند. به اين ترتيب
می بينيم که حقيقتی که آنها از آن حرف می زنند در رديف همان صندلی و باران
است، ولی معمولا به شکلی آن را عرضه می کنند که گويی موضوع خيلی مهمی را
مطرح کرده اند. بايد پرسيد که آيا اين سرشت آفرينش هنری است که برای هر
چيزی که هنرمند مطرح می کند، بايد آن را پر اهميت جلوه دهد.
ولی
بايد از نزديک ديد که نزد آنها صندلی چيزی نيست به جز صندلی و نه هيچ چيز
ديگري، و هيچ کس نيز نمی تواند با باريدن باران از بالا به پائين مخالفت
کند.
چنين افرادی حقيقت، آن حقيقت ارزشمند را درنمی يابند. افراد
ديگری نيز با اين که خطرات قدرت های حاکم را می بينند با بی باکی و پذيرش
محکوميتشان به فقر، واقعا به مسائل ضروری می پردازند، ولی با اين وجود از
عهدۀ کشف حقيقت برنمی آيند. علت اين است که آگاهی کافی ندارند و انباشته از
پيش داوری هايی هستند که از دوران قديم باقی مانده و تنها به پوششی زيبنده
آراسته شده است. از ديدگاه آنان، جهان خيلی به هم ريخته بوده و از
رويدادهای آن بی اطلاع هستند و يا اين که رابطه ای بين آنها نمی بينند.
نيک
پنداری و درستی به تنهايی کافی نيست، بلکه بايد به کسب دانش و آگاهی مناسب
همّت گماشت و به همين نسبت روش های مناسبی را به کار بست.
در اين
دوران بغرنج که جهان آبستن تحولات بزرگی است، نويسندگان نيازمند کسب آگاهی
به ديالکتيک ماترياليست، اقتصاد و تاريخ هستند. کسب اين دانش و آگاهی می
تواند از راه مطالعۀ کتاب ها و به کار بردن آن در عمل امکان پذير گردد.
خيلی از حقايق هستند که می توان از راه های بسيار ساده کشف کرد، قطعات و
پرده های پراکندۀ حقيقت يا داده هايی که سرانجام ما را به کشف حقيقت هدايت
می کند. وقتی خواست و آرزومندی برای کندوکاو در ما وجود داشته باشد، آگاهی
به روش هميشه کار ساز است، ولی در عين حال می توانيم بی آن که روش خاصی را
به کار ببنديم و يا بی آن که جستجو کنيم، حقيقت را بيابيم.
با اين
وجود، حقيقتی که بر پايۀ اتفاق به دست آمده، در بازنمايی حقيقت به همان
دقتی نيست که آنی که بر اساس روش و فن آوری حاصل گرديده است. افرادی که به
حوادث کوچک و جزئی می پردازند، قادر به درک وقايع جهان اطراف نبوده و آن را
قابل دسترسی نمی سازند. در نتيجه می بينيم که حقيقت به چه کار می آيد، و
نه چيز ديگری. چنين افرادی پاسخ گوی ضروريات حقيقت نيستند.
اگر کسی حاضر به نوشتن حقيقت باشد، و بتواند آن را تشخيص دهد، هنوز سه مشکل ديگر در پيش خواهد داشت.
۳٫هنر در تبديل حقيقت به سلاحی کارا
اگر
ضرورتی برای بيان حقيقت وجود داشته باشد، به دليل پيامدهايی است که برای
زندگی عملی در بردارد. از آن دسته از حقايقی که به هيچ نتيجه ای نمی رسد،
يا تنها به نتايج اشتباه آميز می انجامد، می توانيم به نظريۀ رايجی اشاره
کنيم که می گويد رژيم بربر در برخی کشورها حاصل بربريت است. بر پايۀ چنين
بينشي، فاشيسم محصول تهاجم بربريتی بوده که در اين کشورها فراگير شده و می
بايستی کمابيش آن را با رويدادی طبيعی برابر بدانيم.
بر پايۀ چنين
بينشي، فاشيسم سومين راه است، به اين معنا که با پشت سر گذاشتن سرمايه داری
و سوسياليسم، راهی جديد را بين اين دو پيشنهاد می کند.
چنين بينشی
بر اين باور است نه تنها سوسياليسم بلکه نظام سرمايه داری نيز می توانست
بی آن که فاشيسم به وجود بيايد، تداوم پيدا کند. روشن است که نظريۀ فاشيسم،
تسليم در برابر فاشيسم است.
فاشيسم مرحله ای تاريخی از نظام
سرمايه داری بوده، يعنی در عين حال حاوی چيزی تازه و قديمی می باشد. در
کشورهای فاشيست، سرمايه داری تنها در شکل فاشيستی آن وجود دارد. فاشيسم
تنها می تواند به عنوان بی شرمانه ترين و ظالمانه ترين و عوام فريب ترين
نوع سرمايه داری مطرح شده و به همين دليل بايد با آن مقابله شود.
به
اين ترتيب اگر اعلام می کنيم که دشمن فاشيسم هستيم، چگونه بايد از حقيقت
فاشيسم حرف بزنيم و از نظام سرمايه داری که منشأ اصلی آن بوده است، حرف
نزنيم؟
پرسش اين جاست که چنين حقيقتی چگونه می تواند در زمينۀ عملی تأثير گذار باشد؟
آنهايی
که می گويند ما عليه فاشيسم هستيم، ولی عليه نظام سرمايه داری مبارزه نمی
کنند، و با اين وجود، از بربريتی که از بربريت حاصل آمده شکايت دارند، شبيه
کسانی هستند که می خواهند سهمشان را از گوشت گوسالۀ بريان بگيرند ولی نمی
خواهند گوساله را بکشند، می خواهند گوشت گوساله را بخورند ولی نمی خواهند
خون حيوان را ببينند. چنين افرادی مخالف مناسبات توليدی و مالکيت خصوصی که
به بربريت دامن زده است نيستند، آنها تنها مخالف بربريت هستند. چنين افرادی
عليه بربريت فرياد می شکند، در حالی که در کشورهايی به سر می برند که همان
مناسبات در پيوند با اصل مالکيت خصوصی حاکم است.
اعتراض کردن به
موازين بربر می تواند برای آنهايی که فکر می کنند چنين قوانينی برای
کشورشان ناباورانه است، موقتا تأثير گذار باشد. در برخی کشورها مالکيت
خصوصی با روش های خشونت آميز حفاظت می شود، در اين صورت دموکراسی می تواند
برای آنها کار ساز باشد، يعنی مالکيت خصوصی بر وسايل توليدی را تضمين کند.
انحصار کارخانه ها، معادن، املاک زمينی در همه جا به بربريت می انجامد، ولی
چنين رابطه ای تنها کمابيش به چشم ديده می شود. بربريت در صورتی به شکل
آشکار ديده می شود که تداوم انحصارات تنها با ايجاد ديکتاتوری عريان تضمين
گردد.
در برخی از کشورهايی که هنوز نيازی به ديکتاتوری آشکار
نداشته اند، با وجود بربريت انحصارات، ضمانت های دولت ليبرال که جايی را
نيز به هنر و ادبيات و فلسفه اختصاص می دهد، به اخباری که برخی پناهندگان �
مانند «توماس من» � از کشور مبدأ خود منتشر می کنند گوش می دهند که چگونه
کشور خودشان را به منع چنين فعاليت هايی متهم می سازند زيرا از جنگی که در
حال تدارک ديدن آن هستند بهرۀ بيشتری می برند. آيا واقعا می توانيم بگوييم
که حقيقت همين است که با اين همه سر و صدا اعلام می کنند که بايد به آلمان
حمله کرد، زيرا اين کشور هم اکنون به گهوارۀ واقعی شر، وارث جهنم و اقامت
گاه شيطان ضد مسيح تبديل شده است؟ پيش از همه، بهتر است بگوييم که مردمانی
احمق، ناتوان و مضرّ هستند. نتيجۀ اين جمله پردازی ها چنين است که اين کشور
بايد از روی نقشۀ جغرافيا حذف شود. تمام کشور، با تمام ساکنينش بايد حذف
شوند و علاوه بر اين و در هر صورت وقتی بمب های شيميايی پرتاب شوند، قادر
به تشخيص بی گناه و گناه کار نخواهند بود.
انسان عامی که حقيقت را
نمی داند، غالبا با کلی گويی های سطح بالا و مبهم خودش را بيان می کند.
دربارۀ «آلمانی ها» حرف می زند، و از شرّ شکوه و شکايت می کند، و در بهترين
حالت، خواننده نمی داند چه نتيجه ای بايد بگيرد و چه کار بايد بکند. آيا
بايد تصميم بگيرد که از اين پس آلمانی وجود نداشته نباشد؟ آيا وقتی که تنها
همين يک کشور راه درستی را در پيش بگيرد و عادل باشد، جهنم از بين خواهد
رفت؟ گفتمان بربر که از بربريت منشأ می گيرد و به بازی زبانی بربريت تعلق
دارد، از همين نوع است. چنين گفتمانی معمولا به کلی گويی هايی پرداخته و به
شکلی مطرح می گردد که نمی توان از آن برای حرکت عينی به نتيجه رسيد، به
عبارت ديگر فاقد مخاطب است.
چنين روی کردی به مسائل تنها چند حلقه
از زنجير علت ها را نشان می دهد و برخی از نيروهای محرک را به مثابه
نيروهايی که تسلط بر آنها امکان ناپذير است معرفی می کند، به اين ترتيب
نيروها و دلايلی را که مصائب از آن سر بر می آورد، در پردۀ ابهام نگهداشته و
پنهان می سازد.
با اندکی روشنگري، پی می بريم که انسان سر منشأ
مصائب است! زيرا ما در دورانی زندگی می کنيم که سرنوشت انسان خود انسان
است. فاشيسم به مثابۀ فاجعۀ طبيعی نيست که بتوان آن را با طبيعتی ديگر به
جز طبيعت انسان بازشناسی کرد. بنابر اين تشريح فاجعۀ طبيعی مناسب انسان
خواهد بود به اين علت که خصوصيات مبارزه جويی او را فرا می خواند.
در
بسياری از مجلات آمريکايی تصوير شهر «يوکوهاما» را که در اثر تزلزله در
ژاپن به ويرانه تبديل شده، ديديم. تفسيری که در پای تصوير نوشته شده چنين
است : «فولاد ايستادگی کرد». به چشم می توانيم ببينيم که چند ساختمان ميان
تودۀ ويران شده، هنوز سر پا ايستاده است. بين تمام مطالبی که دربارۀ اين
زلزله می توانيم بگوييم، توضيحات مهندسين ساختمان از اهميت ويژه ای
برخوردار است، زيرا علاوه بر ريزش زمين و شدت لرزش و حرارتی که توليد می
کند و غيره�نشان می دهند که می توان ساختمان هايی ساخت که در برابر زلزله
مقاومت کند. وقتی می خواهيم فاشيسم و جنگ را توضيح دهيم، از چنين فجايع
بزرگی که فاجعۀ طبيعی نيز نيست، بايد حقيقتی را استخراج کرد که کاربرد عملی
داشته باشد. بايد نشان داد که اين فجايع را مالکين ابزارهای توليدی به
توده های کارگران که هيچ سهمی از ابزار های توليدی نداشته اند تحميل کرده
اند.
اگر می خواهيم دربارۀ فجايع بنويسيم، بايد به شکلی بنويسيم که
دلايل آن قابل بازشناسی باشد و در عين حال بايد نشان دهيم که اجتناب پذير
است. اگر فجايع به مثابه وقايع اجتناب پذير بازشناسی شوند، در اين صورت می
توانيم از عهدۀ آن بر آييم.
۴٫ تشخيص، برای انتخاب آنهايی که حقيقت در دستانشان
به ابزاری تأثير گذار تبديل خواهد شد
کاربرد
ديرينۀ تجارت اشياء مکتوب، طی قرون و اعصار در بازار افکار و بازنمايی
نوشتاری نويسندگان را از تعيين سرنوشت کار خود معاف داشته است، و آنها بر
اين باور بوده اند که رابط ها، مشتريان يا حاميان نوشته هايشان را به همه
منتقل می کنند. نويسنده فکر می کرده است که : «من حرف می زنم و هر کسی که
دلش بخواهد گوش می کند». در واقع او می نوشته است و آن کسانی که می
توانستند بهای آن را بپردازند، نوشته های او را می خواندند. آن چه را که
نويسنده می نوشته به دست همگان نمی رسيده و آنهايی هم که خريداری می کردند
الزاما همۀ حرف های او را نمی خواستند بشنوند. اين موضوعی است که پيش از
اين خيلی چيزها دربارۀ آن گفته شده، ولی نه به اندازۀ کافی. در اين جا من
تنها به يک نکتۀ خاص اشاره خواهم داشت و آن هم اين است که نوشتن يعنی برای
کسی نوشتن، به همين سادگی. در نتيجه نمی توانيم حقيقت را بی آن که مخاطبی
داشته باشيم بنويسيم، بايد حتما مخاطبی داشته باشيم و برای کسی بنويسم که
او بتواند با آن کاری انجام دهد. فرايند بازشناسی حقيقت، برای نويسنده و
خواننده يکسان است. برای بيان مطالب خوب، بايد خوب گوش کرد و چيزهای خوب
شنيد. آن کسی که می خواهد حقيقت را بگويد، بايد آن را سنجيده و حساب شده
بگويد و آن کسی هم که آن را می شنود بايد به همين نسبت حقيقت شنيده شده را
ارزيابی کند. برای ما نويسندگان خيلی مهم است که بدانيم برای چه کسی حقيقت
را می نويسيم و از چه کسی حقيقت را شنيده ايم.
ما بايد حقيقت را
دربارۀ انبوهی از چيزهای بد، برای آنهايی که اين چيزها برای آنها از بدترين
است حرف بزنيم، ما حقيقت را بايد از آنها بياموزيم. مخاطب هايمان را نبايد
تنها از بين افرادی انتخاب کنيم که عقيدۀ خاصی دارند، بلکه بايد برای
آنهايی بنويسيم که به دليل وضعيتشان دارای چنين عقيده ای هستند. به اين
ترتيب مخاطبان شما دائما در حال تحول خواهد بود. حتی با شکنجه گران، در
صورتی که ديگر به خاطر هر اعدامی پاداشی دريافت نکنند، و يا حرفۀ شان بيش
از پيش به مخاطره برخورد کرده باشد، می توانيم حرف بزنيم. دهقانان
«باواروآ» عليه تحولات اجتماعی بودند، ولی وقتی جنگ به درازا کشيد و جوان
هايی که به خانه باز می گشتند جايی در مزرعه نمی يافتند، توانستند آنها را
جذب انقلاب کنند.
برای نويسنده خيلی مهم است که لحن و آهنگ خاصی
برای بيان حقيقت بيابد. معمولا، لحن و آهنگ هايی را که می شنويم ملايم،
شکوه آميز بوده و گويی که نمی خواهند حتی به يک مورچه هم آسيب برسانند.
شنيده چنين شيوه های ملايمي، خصوصا وقتی که فرد در فقر زندگی می کند، زندگی
او را به فقر بيشتری می آلايد. اين لحن آهنگ آنهايی است که بی شک دشمن
نيستند ولی هم راه نيز نيستند. حققيت مبارزه جو، رزمنده است و تنها عليه
دروغ مبارزه نمی کند، بلکه عاليه آنهايی که چنين دروغ هايی را دامن زده اند
نيز مبارزه می کند.
۵٫ ترفند برای گسترش حقيقت بين بيشترين تعداد
خيلی
ها مغرور از شهامتی که برای گفتن حقيقت داشته اند، خوشبخت از يافتن حقيقت،
و خسته، شايد، از ساخت و پرداخت آن برای فراهم آوردن شکل مطلوب، بی صبرانه
منتظرند که به دست آنهايی برسد که از منافعشان دفاع شده است. ولی به هيچ
عنوان به فکرشان خطور نمی کند که در انتشار نوشته هايشان ترفند کارايی را
به کار ببندند. در تمام قرون و اعصار برای افشای حقيقت، به ويژه در دوران
هايی که ممنوعيتی بر آن سايه افکنده باشد، از ترفند استفاده کرده اند.
کنفوسيوس يک تقويم ملّی را دستکاری کرد. برای دستکاری تقويم، او تنها برای
کلمات جايگزين های ديگری انتخاب می کند، در جايی که نوشته شده بود : «کوآن،
از صاحب منصبان، وان فيلسوفی که اين و آن را گفته بود کشت�»، به شکل ديگری
می نويسد، مثلا «کشت» را به شکل «به قتل رساند» می نويسد. زيرا که فلان
حاکم مستبد مورد سوء قصد قرار گرفته بوده و عده ای را به اين بهانه می کشته
است. با چنين ترفندي، کنفوسيوس نگرش نوينی را در تاريخ ابتداع می کند.
در
دوران ما، بسياری واژگان که در بازی زبانی طبقۀ حاکم به کار بسته می شود،
به صرف چنين کاربردهايی ابهامات متنوعی را دامن می زند، و می بايستی برای
از ميان برداشتن هالۀ رمزآميز و تقلبی آن، واژگان ديگری را به جای آن به
کار برد، به عنوان مثال «املاک زمينی» به جای «زمين» و يا «مردم» به جای
ملّت. واژۀ ملّت گواه بر مجموعه ای از منافع مشترک است، در نتيجه اين واژه
را وقتی بايد به کار ببريم که موضوع به چند ملّت مرتبط می شود زيرا با چنين
شرايطی است که می توانيم مجموعه منافع مشترکی را متصور شويم. ولی مردمی که
در يک منطقۀ جغرافيايی خاص زندگی می کنند منافع متنوع و حتی متضادی دارند،
و اين آن حقيقتی است که سعی در کتمان آن داشته و پنهان می کنند. به همين
گونه، حرف زدن دربارۀ زمين و يا نقاشی کردن مزرعه به شکلی که با رنگ ها در
چشمان ما بازنمايی شود و بوی خاک را به مشام برساند، دروغ بزرگی است که
تنها به می تواند به قدرتمندان ياری رساند. زيرا، آن چه واقعا مطرح می
باشد، باروری زمين و عشقی که انسان نسبت به آن دارد و سختی کار نيست، بلکه
پرسش اساسی بر سر قيمت گندم و کار مزد است. آنهايی که از زمين بهره می برند
آنهايی نيستند که روی آن گندم می کارند، و بوی خاک برای بورس بازان بيگانه
است، آنها بوی اسکناس را ترجيح می دهند.
در نتيجه «املاک زمينی»
اصطلاح مناسبی است که توهمی به وجود نمی آورد. به جای «نظم و انظبات» در
جايی که حاکميت بر اساس ستم است، بايد گفت «فرمان و فرمانبرداری»، زيرا
افراد و جامعه می توانند دارای نظم و انظبات باشند بی آنکه ستمی وجود داشته
باشد، و به همين علت انظبات از فرمانبرداری ارج بيشتری دارد. و به جای
«شرافت» بهتر است بگوييم «شأن انسان». با اين وجود می دانيم کدام پاوه گو
به خودش اجازه می دهد که مدعی دفاع از شرافت تمامی يک ملت شود! و با چه
سخاوتمندی شرافت انسانی را بين مردمی تقسيم می کند که شرافت انسانی او را
اشباع کرده اند ولی خودشان بايد گرسنگی بکشند.
ترفند کنفوسيوس
امروز نيز می تواند به کار بسته شود. کنفوسيوس ارزيابی های غير قابل توجيه
در رابطه با تاريخ ملی را به اشکال قابل توجيه جايگزين می ساخت. توماس مور،
نويسندۀ انگليسی در کتاب «اتوپی» کشوری کاملا عادل را ترسيم می کند، يعنی
کشوری تخيلی به غير از کشوری که در آن زندگی می کرده است، ولی از ديدگاه او
اين دو کشور مانند دو قطرۀ آب به هم نزديک بودند.
لنين که در
تهديد پليس تزاری به سر می برد، می خواست بهره کشی و ستم بورژوازی را روی
جزيرۀ ساخالين نشان دهد. او کره را جايگزين شاخالين و ژاپن را نيز جايگزين
روسيه کرد. روش های بورژوازی ژاپن برای تمام خوانندگان روش های بورژوازی
روسيه را تداعی می کرد، ولی متن او ممنوع نشد به اين علت که ژاپن دشمن
روسيه بود. به اين ترتيب بسياری از مسائلی را که نمی شد در آلمان دربارۀ
آلمان گفت، در اتريش مطرح می کردند. ترفند های زيادی برای فريفتن دولت های
بدگمان وجود دارد.
ولتر با معجزه عليه اعتقادات کليسا مبارزه می
کرد و برای «دوشيزۀ اورلئان» لقب ژاندارک غزل می سرود. ولتر معجزه هايی را
مطرح می کرد که ژاندارک بايد به تحقق می رساند تا بين تمام سپاهيان، دربار و
کشيش ها بکارتش را حفظ می کرد. ولتر با شيوۀ نگارش ظريفش ماجراهای عشقی در
فضای زندگی لوکس و شکوهمند ثروتمندان و قدرتمندان را تعريف می کرد، و به
اين ترتيب به شکل زيرکانه ای آنها را به سوی قربانی کردن مذهبی سوق می داد
که اسباب و وسائل هرزگی در زندگی را برايشان فراهم آورده بود. به اين ترتيب
موفق شد که اثرش را از راه های غير قانونی به دست مخاطب های طبيعی آن
برساند. بين خوانندگان آثارش همان ثروتمندان و توانمندان پخش آثار او را
تسهيل ساختند. به اين ترتيب آنها پليسی را که زندگی عاشقانه و شهوت آلود
آنها را محافظت می کرد قربانی کردند. تيتوس لوکريتوس کاروس شاعر يونانی يک
قرن پيش از ميلاد صراحتا تبليغ برای بی خدايی اپيکوری را مديون زيبايی
ابيات شاعرانه اش می داند.
به اين ترتيب می توانيم نتيجه بگيريم که
سطح ادبی سپر بلای انديشه است. با اين وجود سطح ادبی می تواند نگاه های
مضنونی را به خوب جلب کند. در اين صورت می توان آن را تنزل داد، اين موردی
است که به عنوان مثال در اشکال نازل رمان پليسی می بينيم، در قالب قاچاقچي،
بی آن که توجه خاصی را جلب کند، می توان مصائب اجتماعی را مطرح کرد. تنها
به دليل وجود طرح چنين مسائلي، رمان پليسی بسيار ارزنده است. شکسپير نيز در
آثارش برای بيان حقيقت ترفندهای گوناگونی را به کار می بندد، در سخنرانی
مارک آنتوان در مراسم به خاک سپاری سزار، می شنويم که او دائما از قاتل
سزار، بروتوس، حرف می زند که مرد قابل احترامی بوده است، ولی در عين حال
تشريح صحنۀ قتل و چگونگی آن بيشتر از خود قاتل اهميت پيدا می کند. به اين
ترتيب سخنران افشای واقعيت را به چگونگی واقعه می سپارد و در تشريح آن سنگ
تمام می گذارد.
يک شاعر مصری که در چهار هزار سال پيش از اين می
زيسته است، روش مشابهی به کار می بندد. در دورانی که مبارزات طبقاتی سختی
درگير شده بود، و طبقۀ حاکم به سختی از عهدۀ دفاع از منافعش بر می آمد، در
يکی از اشعار اين شاعر می بينيم که يکی از پارسايان در دربار فرعون برای
مبارزه عليه دشمن درونی تبليغ می کند. او به شکل چشم گيری به تشريح بی نظمی
هايی که به شورش طبقات پائين جامعه انجاميده، می پردازد. به اين قطعه توجه
کنيد :
« چنين است : بزرگان در ملالت بزرگ و کهتران در شادی. در هر شهری می گويند: قدرتمندان را از شهر بيرون کنيم.»
«چنين است : اتاق های منشيان باز شده و فهرست ها ربوده شده اند، بردگان به جای ارباب نشسته اند.
«چنين است : ثروتمندان را به خرمن بسته اند، و آن چه هرگز به وقوع نپيوسته بود، به وقوع پيوست.»
«چنين است : آبنوس برگه های مقدس در هم شکسته شده اند و صندل های سفيد را با تبر می شکنند تا از آن تخت خواب بسازند.»
«ببينيد : اقامت گاه در يک ساعت ويران شده است.
«ببينيد : بی نوايان ثروتمند شده اند. ببينيد، آن کسی که نان نداشت، حالا انبارش پر از گندم است.
«ببينيد : آدم ها از خوردن غذا لذت می برند.
«ببينيد
: آن کسی که گندم نداشت، حالا انبارش پر از گندم است، و آن کسی که تنها می
بايستی روی پخش گندم رايگان زندگی اش را بگرداند، حالا خودش گندم تقسيم می
کند.
ببينيد : آن کسی که يک جفت گاو هم نداشت، حالا يک گله گاو دارد، و آن کسی حيوان بار کش نداشت، حالا صاحب گله است.
«ببينيد : آن کسی که نمی توانست يک اتاق بسازد، حالا صاحب چهار ديوار شده است.
«ببينيد : مشاوران به انبار غلات پناه برده اند و آن کسی که به سختی می توانست استراحت کند، حالا روی تخت خواب می خوابد.
«ببينيد
: آن کسی که حتی يک قايق هم نداشت، حالا صاحب ناوگان است، و صاحب اصلی
تنها می تواند به آن نگاه کند، ولی ديگر از آن او نيست.
«ببينيد :
آن کسی که لباس می پوشيد حالا با تکه های پارچه خودش را می پوشاند و آن که
برای ديگران لباس می دوخت، لباس با پارچۀ کتان به تن می کند. ثروتمندان در
خوابشان تشنه اند، و آن کسی که کاسه به دست داشت، حال انبار آبجو دارد.
«ببينيد : آن کسی که در عمرش نوای چنگ را نشنيده بود، حالا چنگ دارد و حالا از مشهورترين نوازندگان چنگ است.
«ببينيد
: آن کسی که هميشه بی آن که زنی در کنار او باشد می خسبيد، حالا زنان
بسياری را در کنار خود دارد و آن کسی که تنها در آب خودش را تماشا می کرد،
صاحب آينه شده است.
«ببينيد : ثروتمندان کشور برای کار پرسه می زنند و چيزی نمی يابند. آن کسی که نامه بر بود، حالا نامه می فرستد.
«ببينيد : اين پنج نفری را که اربابشان فرستاده است، می گويند خودتان اين راه را برويد، ما تازه رسيده ايم.»
کاملا
آشکار است که سخن بر سر بی نظمی خاصی است که برای بی نوايان بسيار مطلوب
می باشد. با اين وجود شاعر به سختی قابل درک است، زيرا چنين وضعيتی را
محکوم می کند ولی با شيوۀ ناشيانه�
جوناتان اسويفت (هجو نامه نويس
انگليسی قرن هفدهم و هجدهم) در بيانيه ای برای پيشرفت و سعادت کشور پيشنهاد
می کند که کودکان فقير را در آب نمک و در کنسرو گذاشته و به عنوان گوشت
بفروش رسانند. او با محاسبات دقيق نشان می دهند که تا چه اندازه، در صورتی
که از چنين طرحی چشم پوشی نکنيم، می توانيم موجب باروری اقتصادی شويم.
جوناتان اسويف نقش جاهل را بازی می کرد، ولی به گونه ای به نظر می رسيد که
گويی از انديشۀ کاملا مشخصی با اعتقاد و جديت دفاع می کند که البته برای هر
خواننده ای شرم آور به نظر می رسيد. اسويفت در اين صورت می توانست در چشم
هر کس ديگري، غير انسانی ترين جلوه کند، به ويژه از ديدگاه آنهايی که اين
نظريات را از ديدگاه نتايج آن مورد بررسی قرار نمی دادند.
تبليغ
برای انديشه، در هر زمينه ای که انجام گيرد برای ستم ديدگان مفيد است. چنين
تبليغاتی ضروری است زيرا در نظام بهره کشی انديشه از راه طرح مسائل نازل
گسترش می يابد.
آن چه که نازل تلقی می گردد، آن چيزی است که برای
آنهايی که در سطح نازل زندگی نگهداشته شده اند ضروری می باشد. سطح نازل
زندگی يعنی درگير ساختن افراد با مسائلی نظير سير کردن شکم، روی گردانی از
شرافت که در آينه به آنهايی که از کشور دفاع می کنند نشان می دهند، در جايی
که آنها را در گرسنگی به حال خود رها می کنند تا بميرند. يا وقتی که
فرمانده شما را به هلاکت گاه هدايت می کند، نبود ميل برای کار وقتی که به
اندازۀ کافی به نيازهای فرد پاسخ نمی گويد، طغيان عليه اجبار در اعمال
بيهوده، بی اعتنايی نسبت به خانواده وقتی که توجه به آن هيچ فايده ای
نداشته باشد. گرسنگان به شکم پرستی و آنهايی که چيزی برای دفاع کردن ندارند
به بزدلی و آنهايی که برای کار انجام شده حقوقشان را مطالبه می کنند به
تنبلی متهم می شوند�در چنين نظامي، انديشه عموما حتی غير اخلاقی تلقی می
شود و ارج و مقام خوبی ندارد. در هيچ کجا انديشيدن را تدريس نکرده و به محض
اين که ظاهر می شود، آن را سرکوب می کنند.
ولی زمينه هايی وجود
دارد که می توانيم بی هيچ مانعی شاهد پيروزی های انديشه باشيم : يعنی همان
مواردی که ديکتاتور به آن نيازمند است. بر اين پايه، به عنوان مثال، می
توانيم از پيش روی های انديشه در فن و هنر نظامی گری ياد کنيم که ديکتاتور
به آن نيازمند است. ساخت و سازی که بتواند کتان را ذخيره کرده و از آن
الياف مصنوعی بسازد به انديشه نيازمند است. فاسد شدن محصولات غذايي، آماده
کردن جوانان برای جنگ، از موضوعاتی است که به انديشه نياز دارد، و در نتيجه
ما می توانيم از چنين مواردی حرف بزنيم.
از بزرگداشت جنگ، و از
هدف بيهودۀ چنين انديشه ای می توان با مهارت اجتناب کرد، به همين گونه
انديشه ای که از بهترين ابزارها برای جنگ آغاز می کند، می توانيم نتيجه
بگيريم که آيا اساسا چنين جنگی دارای مفهوم مشخصی هست يا نيست، و يا بپرسيم
که بهترين راه برای اجتناب از آن کدام است.
طبيعتا، به سختی
بتوانيم چنين پرسشی را به شکل آشکار مطرح کنيم. آيا انديشه ای را که منتشر
کرده ايم کارآيی داشته است، به اين معنا که آيا در رابطه با رويدادها
انعکاسی داشته است؟ شايد.
در دورانی مانند دوران ما که ستم و
ديکتاتوری در خدمت بخش کوچکی از جامعه قرار گرفته تا از بخش بزرگتر آن بهره
کشی کند، توده های مردم به رفتار بنيادی خاصی نيازمند هستند که دارای
قابليت گسترش به تمام زمينه های زندگی باشد.
می بينيم که کشف تازه
ای مانند آن چه داروين در زمينۀ طبيعت شناسی به ثبت رسانيد، ناگهان به خطری
برای نظام بهره کشی تبديل شد. کشف داروين تا مدتها تنها برای کليسا نگران
کننده بود، ولی پليس به اين موضوع هيچ توجهی نشان نمی داد و هيچ تصوری نيز
در مورد پيامد اين کشف طبيعت شناسانه نداشت. در اين سال های گذشته، پژوهش
های فيزيک دانان به نتايجی در زمينۀ منطق انجاميد که برای شماری از
اعتقادات مذهبی که نظام بهره کشی بر پايۀ آن استوار بود، به خطری جدی تبديل
شد. فيلسوف دولت پروس، هگل در گير بررسی های بسيار مشکلی در زمينۀ منطق
بود و روش فکری و تحقيقی خاصی را به ارمغان آورد که برای مارکس و لنين به
عنوان کلاسيک های انقلابی ارزش فوق العاده ای داشت. گسترش علم با انسجام در
شرف تکوين است، ولی با ريتم و آهنگ نابرابر و دولت نمی تواند همه چيزی را
پی گيری و تحت نظارت خود گيرد. قهرمانان حقيقت می توانند سنگرهايی ايجاد
کنند که از نگاه دشمنان در امان بماند. مهم اين است که انديشۀ صحيح آموزش
داده شود، به اين معنا که موضوعات و رويداد ها مورد بررسی قرار گرفته و
وجوه متغيير آن باز شناسی شود، و به عبارت ديگر ما بايد به ماهيت تغيير
پذير پديده ها و رويدادها به شکلی که بتوانيم در آن تحول ايجاد کنيم آگاه
شويم.
توانمندان همواره از تحولات بزرگ رويگردان هستند، و بيشتر
تمايلشان بر تداوم وضع موجود است و در صورت امکان، که همين وضع تا هزار سال
ديگر نيز به همين گونه دوام بياورد. ای کاش که ماه و خورشيد هم چنان بی
حرکت سر جايشان باقی بمانند! و هيج کس گرسنه نباشد و نخواهد نهار بخورد! و
وقتی به روی دشمن آتش گشودند، دشمن پاسخ نگويد! و تيری که آنها شليک کرده
اند بايد آخرين تير باشد!
نگرشی که اشياء را در حال تحول و گذار
نشان می دهد، شيوۀ مؤثری برای تشويق توده ها است. به همين گونه، انديشه ای
که در هر چيزی در هر وضعيتی تضاد آن را نشان می دهد، سلاحی کارا در مقابله
با حاکمان است. چنين بينش و جهان بينی را (ديالکتيک، يا نظريه ای که اشياء
را در تحول دائمی نشان می دهد) می توانيم در بررسی و تحليل موضوعاتی به کار
ببريم که موقتا از نظارت قدرت حاکم خارج است. اين جهان بينی را می توانيم
در بيولوژی و شيمی و يا در تصوير پردازی سرنوشت خانواده به کار ببنديم، بی
آن که نگاه مضنونی را به خود جلب کنيم. انديشه ای که اشياء و چيزها را در
رابطه با يک ديگر و در وضعيت تحول دائمی نشان می دهد برای ديکتاتورها
خطرناک است ولی می تواند تحت اشکالی نشان داده شود که از نگاه پليس در امان
بماند. ترسيم کامل هر وضعيتي، تمام روندهايی که فرد در آن قرار می گيرد به
عنوان مثال گشودن يک دکان سيگار فروشي، می تواند ضربۀ کارايی عليه
ديکتاتور باشد.
از نظرياتی که دولت را مسئول فقر توده ها معرفی می
کند و يا توده ها در فقر به دولت می انديشند، بايد چشم پوشی کرد. آنها خيلی
از سرنوشت حرف می زنند، سرنوشت مسئول فقر و قحطی است و نه آنها. هر کسی که
دست به پژوهش دربارۀ علت قحطی و فقر می زند، پيش از آن که به موضوع دولت
برسد، بازداشت خواهد شد. ولی به طور کلی اين امکان وجود دارد که با جمله
پردازی هايی که پيرامون موضوع سرنوشت مطرح می شود، استفاده کرد و نشان داد
که سرنوشت انسان توسط انسان های ديگر تعيين می شود.
اين موضوع را
نيز به سهم خود می توانيم از راه های گوناگونی مطرح کنيم. به عنوان مثال می
توانيم داستان مزرعه اي، مثلا مزرعه ای در ايسلند را تعريف کنيم. جادويی
روی دهکده سايه افکنده بود. يک زن دهقان در چاه افتاده بود، دهقانی خود را
به دار آويخته بودند�.جادو از دهکده دور می شود، روزی در جشن عروسی پسر يک
دهقان با دختری که مقداری زمين با خود آورده بود�بحث در گير می شود ولی
اهالی دهکده در مورد علت بلايا و دور شدن جادوی سياه با يک ديگر موافق
نيستند. عده ای آن را به سرنوشت نورانی دهقان جوان نسبت می دهند و عده ای
آن را به خوش شگون بودن زمين هايی که دختر برای ازدواجش با خود آورده بوده.
حتی با قطعه شعری که چشم اندازی را توصيف می کند می توانيم مسائل مهم را
مطرح کنيم، به اين شرط که در اين چشم انداز از محصولات انسان حرف بزنيم.
برای گسترش و انتشار حقيقت بايد زيرک باشيم.
خلاصه
حقيقت
بنيادی دوران ما، اين است که سرزمين های ما در بربريت غوطه ور می شود زيرا
اصل مالکيت خصوصی بر وسايل توليدی به عنوان قانون تثبيت شده و قدرت را قبضه
کرده است. دانستن چنين موضوعی اهميت خاصی ندارد، ولی وقتی اهميت پيدا می
کند که کشف می کنيم که بدون آن کشف حقايق ديگر ممکن نخواهد بود. و گر نه،
به چه کار خواهد آمد که ما شجاعانه دربارۀ دولت و غوطه ور شدن در بربريت
بنويسم ولی نگوييم که علت اصلی کدام بوده است؟ و به چه علتی در بربريت سقوط
کرده ايم؟ بايد گفت که شکنجه می کنند، و علت اين است که مالکيت خصوصی در
چنين اشکالی به حيات خود ادامه می دهد. مطمئنا، اگر چنين موضوعی را مطرح
کنيم خيلی از دوستانمان را که مخالف شکنجه هستند از دست می دهيم، زيرا آنها
در اين تصور هستند که مالکيت خصوصی می تواند بدون اعمال شکنجه وجود داشته
باشد. البته چنين تصوری باطل است.
بايد حقيقت را دربارۀ رژيم بربر
در کشور خودمان بگوييم، ولی برای انجام چنين مهمي، بايد بگوييم که بی آن که
مناسبات توليدی تحول پيدا نکند، بربريت از بين نخواهد رفت.
از سوی
ديگر، حقيقت را بايد به آنهايی بگوييم که بيش از همه از چنين مناسباتی در
توليد رنج می برند و از الغای آن مطمئنا سود خواهند برد، يعنی کارگران و
آنهايی که می توانند با ما هم راه شوند زيرا حتی اگر در منافع سهيم هستند
ولی خودشان وسيلۀ توليدی در اختيار ندارند. و مورد پنجم اين است که بايد
ترفند به کار ببريم. . اين پنج مشکل را هم زمان بايد در پيوند با يکديگر حل
کنيم. ما نمی توانيم حقيقت را دربارۀ رژيم بربر مطرح کنيم بی آن که به
آنهايی که از چنين وضعيتی رنج می برند فکر نکنيم، بايد زنجير علت و معلول و
رابطۀ آنها را با يکديگر جستجو کنيم و به آنهايی فکر کنيم می خواهند به
آگاهی های خود کارآيی ببخشند. ما بايد حقيقت را به شکلی بيان کنيم که در
دست هايشان به سلاحی کارا تبديل شود و به اندازۀ کافی زيرک باشيم که به دام
دشمن نيافتيم. برای نوشتن حقيقت به تمام اين موارد نيازمند هستيم.
۱۹۳۵
منبع :
Bertolt Brecht, « cinq difficult�s poue �crire la v�rit� » in Sur le r�alisme. Edition L�ARCHE.1970. P12-30
http://bbrecht.blogfa.com/
ترجمه از فرانسه حميد محوی
|
|
|
هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر