بهمن شفیق
«اروپا چه گوارا نداشت، میکیس تئودوراکیس داشت که بعدها باید
می نوشت: “من به نسلی تعلق دارم که یک آرمانگرائی افراطی را برای خود
برگزیده بود. تمام زندگی من یک نبرد بی پایان بین ایده آلها و واقعیت، بین
روزمرگی و رؤیای دور دست بود”. ما با او بودیم. کسی که هیچگاه رؤیای سقوط
دیکتاتورها را نداشته است، هیچگاه نیز بالغ نخواهد شد».
راجر ویلمسون، روزهای خوب، ۲۰۰۶
یونان روزهای سختی را پشت سر می گذراند. شاید یکی از سخت
ترین دوره های تاریخ پر افتخارش را. برای میکیس تئودوراکیس، آهنگساز “زد” و
“زوربای یونانی” اما این روزها فقط سخت نیستند، با شکوه و پرافتخار نیز
هستند. تئودوراکیس ۸۷ ساله ای که در کنار مانولیس گلزیوس، همرزمی قدیمی از
زمان مبارزات ضد فاشیستی و ضد دیکتاتوری نظامی، پیشاپیش مردم زحمتکش یونان
به قیام بر علیه دیکتاتوری بازار آزادی برخاسته است و در واپسین دوران
زندگی پر فراز و نشیبش دوش به دوش جوانانی که به دو یا سه نسل بعد از او
تعلق دارند، به خیابان می رود و فریاد بر می آورد و گاز اشک آور می خورد.
شاید هیچگاه فکر نمی کرد که در واپسین دمها باز هم به باریکادها رو کند.
ترانه سرای روزهای دور امروز با فریاد اعتراضش به دیکتاتوری عریان سرمایه
است که به قلبهای مردم یونان و میلیونها زحمتکش جهان راه می یابد.
سرنوشت تئودوراکیس اما تنها سرنوشت شخصی یک مبارز پیر نیست.
سرنوشت جهانی سرگردان بین آرمانها و روزمرگی ها نیز هست. شاهدی بر اختیار
انسان نیز هست.
موسیقی تئودوراکیس سالها الهام بخش مبارزان جوان چپ در سرتاسر
کره خاکی بود. این موسیقی به همان اندازه به جزئی از فرهنگ چپ انقلابی دهه
های شصت و هفتاد میلادی قرن پیش بدل شده بود که رمانهای گورکی و تصاویر
هوشی مین و کاسترو و چه گوارا. در جهان پر تلاطم دهه های پایانی قرن بیست،
تئودوراکیس نیز یکی از ستونهای استواری را تشکیل می داد که در جهان بینی هر
مبارز آرمانگرای چپی وارد می شد و بر متن مبارزه قهرمانانه مردم ویتنام و
انقلاب کوبا و بیداری آفریقا به جزئی از جهان بینی مستحکم نسلهای جوان بدل
می گردید. این برای چپها در شمار چیزهای ثابت جهان قرار داشت، هچنان که
گورکی و برشت برای همیشه و برای همه نسلهای بعدی مبارزان چپ نیز سرمنشأ
الهام باقی خواهند ماند. آرمانگرائی چپ تنها یک آرمانگرائی خیال پردازانه
نبود، بر صف بندی ای واقعی در جهان نیز تکیه داشت و تئودوراکیس جزئی از این
صف بندی بود. اما تئودوراکیس زنده بود و انسان زنده دگرگون نیز می شود.
با فروپاشی دیوار برلین این صف بندی واقعی نیز فروپاشید. آن
نقطه اتکائی که به دهها و صدها میلیون انسان در سرتاسر جهان امید دستیابی
به آینده ای بهتر را می داد ازمیان رفت. آرمانگرایان دیروز یکی پس از دیگری
روزمرگی را برگزیدند و به یاران باقی مانده در صف مبارزه پوزخند زدند.
پرستش گوساله سامری جای ستایش آرمانها را گرفت. یکی از سیاهترین دوره های
تاریخ بشر آغاز شد. دورانی منحط و انسانی بدون آینده. و تئودوراکیس نیز در
میان این رفتگان قرار گرفت. روزمرگی او را نیز با خود برد. با رفتن
تئودوراکیس، یکی دیگر از مؤلفه های ثابت جهان بینی چپ از میان رفته بود.
خبر پیوستن تئودوراکیس به صف محافظه کاران یونان در سال ۱۹۹۲، تنها خبری
ساده نبود. تئودوراکیس رفته ای گمنام در میان رفتگان دیگر نبود. با رفتن
تئودوراکیس بخشی از آن فرهنگ نیز از میان می رفت. دیگر چگونه میشد با
“زوربای یونانی” به وجد آمد و به پرچمهای سرخ اندیشید، هنگامی که خالق
زوربا به زیر پرچم ستاره دار آبی اروپای سرمایه خزیده بود؟ نه دیگر نمی شد.
چپ بخشی از میراث خویش را از دست داده بود. و این دردناک بود. اما پایان
تاریخ تئودوراکیس و چپ نبود. همچنان که فروپاشی دیوار نیز پایان تاریخ
نبود.
بیست سال بعد، این خنیاگر سالخورده اعتراض، یک بار دیگر به
میدان آمده است. شاید همان روزمرگی دوباره او را به خیابان کشانده است. آخر
روزمرگی بازندگان چیز دیگری است و روزمرگی برندگان چیز دیگری. و یونان در
جدال که بر کۀ گرگها در صف بازندگان قرار گرفته است. شاید هم قدرت همان
آرمانگرائی عدالت طلبانه دیرینه است که او را به طغیان بر علیه استبداد
روزمرگی کشانده است. مهم نیست. هر چه هست، تئودوراکیس یک بار دیگر جای خویش
را در میان مردم کار و شرافت، در قلوب نسلهای مبارزه برای فردائی انسانی
باز کرده است. او نشان داد که انسان از قدرت اختیار نیز برخوردار است. او
با ورودش به خیابان فقط خود به آغوش مردمش باز نگشت، او همچنین بخشی از
میراث به تاراج رفته چپ را به آن بازگردانده است. سپاسگزاریم میکیس
تئودوراکیس عزیز. اکنون باز هم می توان با زوربای یونانی به رقص پرداخت.
بگذار تا همه مناسبات نیز به رقص دربیایند.
اول اسفند ۱۳۹۰
۲۰ فوریه ۲۰۱۲

هیچ نظری موجود نیست:
ارسال یک نظر