۱۳۹۰ بهمن ۱۸, سه‌شنبه

مادر بزرگ من کاندیدای جایزه،بیلخ مادر بزرگ برای خانم احدی



سلام مادر بزرگ
مادر بزرگ :سلام نوه عزیزم
هان چی شده مادر بزرگ من عزیز شدم
مادر بزرگ:تو همیشه عزیزی بودی
من که فکر کردم چی شده که مادر بزرگ با من مهربون شده که یک باره مادر بزرگ گفت هان پسرم نا در چه خبر . به او گفتم هیچی مادر سلامتی . مادر بزرگ از اوضاع چه خبر هیچی مادر بزرگ همان قضایای یک ماه پیش تاکنون مساله جنگ میشه ویا نمیشه وتحریم و از این حرفها
مادر بزرگ یعنی تو نمیدونی
مادر بزرگ چی را ، میخندد که من هم کاندیدای جایزه ما در بزرگ شجاع را گرفته ام . ای بابا ما در بزرگ نه بابا از کدام آخوند؟ مادر بزرگ :بی مزه . اخر مادر بزرگ حالا چرا شجاع ؟

مادر بزرگ میخندد ومیگوید :هان نا در جان فکرش را نمیکردی که بخاطر همان چندتا عکس لختی که در باغچه خونمون ا نداختم ودر فیس بوک گذاشتم الان به عنوان شجاع ترین مادر بزرگ انتخاب شوم
عجب مادر بزرگ !ولی حالا که شما را انتخاب کرده است
مادر بزرگ :اشخالاون آلمان . چی  چی لون المان . من که اسم این موسسه را به عمرم نشنیده بودم وبه تلفظ مادر بزرگ نیز شک داشتم . خوب حالا این موسسه اشخالاون آلمان شما رااز کجا پیدا کرده .
هیچی این قدر مورد توجه قرار گرفتم که یک روزنامه آلمانی توجه اش جلب میشه
پس مادر بزرگ نان در روغن است
ولی مادر بزرگ الان اخوندها میایند سراغت
مادر بزرگ:نترس من که روی چشمام باند سیاه گذاشته بودم که شناخته نشوم و کسی هم که مرا لخت تماشا در اینجا نمیکند که بتواند خال روی آنجام را ببیندن
مادر بززگ ؟حالا پدر بزرگ در این رابطه چی میگه
پدر بزرگ فعلا پس از شنیدن سکته کرد و در بیمارستان است و من هم فعلا به ا و گفتم که نمیروم. ولی جان مادر بزرگ برو دنبال کارام که بیام
تازه دوریالی ام افتاد که قضیه مهربانی مادر بزرگم با من از کجاست
من نوکر شمام مادر بزرگ اما ؟اما بی اما . مادر بزرگ آخه ، اخه بی اخه .مادر بزرگ شما قدمتون روی چشم ولی میدونید که اگر این جا بیایند و این جایزه را بگیرید دیگر به ایران نمیتوانید برگردید و دیگر ایران بی ایران وبعد هم فشار به خانواده ممکن است بیاورند و ازاین حرفها
مادر بزرگ ادامه میدهد که  این همه عالم و آ دم جایزه گرفتن چرا من نه ! مادر بزرگ حالا یک کم صبر کنید که جلب رضایت پدر بزرگ را بکنید تا من بعد ا قدام کنم
مادر بزرگ :ولی الان برو دنبال مقدماتش تا من هم پدر بزرگ که از بیمارستان آمد بیرون باهاش حرف بزنم
من او گفتم ولی فکر نکنم که پدر بزرگی که من میشناسم چنین کاری را بکند وبرای همین با مادر بزرگ بحثی نکردم
مادر بزرگ :فکر نکن که همینطوری میگویی چشم تا زمان بخری
نه مادر بزرگ این حرفها چی
مادر بزرگ پیامی چیزی :یک بیلخ برای خانم احدی که همیشه از "جنبش برهنگی "حمایت میکند ولی دل وجرئت لخت شدن را ندارد . چشم مادر بزرگ این بیلخ شما را این بار برای خانم احدی میگذارم

هیچ نظری موجود نیست:

ارسال یک نظر